خبرنامه



جستجو کتاب

پیوند های محبوب
اعضای سایت

آدرس ایمیل



رمز عبور










عضو نیستید؟   عضویت در سایت
آمار سایت
بازدید امروز : 756
بازدید دیروز : 914
بازدید ماه جاری : 34340
بازدید تا امروز : 568028
کاربران آنلاین : 3
    
با خرید از سایت در وقت و هزینه های خود صرفه جویی کنید ؛ کلیه کتابهای سایت با 25% تخفیف ارائه می شود
  تازه های نشر  
ساکنان ملکوت
1392
مهدی خاتمی
4000 تومان

پرده خانه
1390
بهرام بیضایی
8000 تومان

  یادداشت <علیرضا محمودی ایرانمهر> پیرامون معرفی کتاب «شب مادر»   
رمان «شب مادر» را بعد از سال ها دوباره به خودم هدیه دادم، رمانی که بعد از چندین بار خواندن همچنان غافلگیر کننده است، رمانی که برایم ضروری ست هر چند سال یک بار دوباره به سراغ آن برگردم. اما این برای ساختار اعجاب انگیز آن نیست، برای لذت بردن از داستان گویی هوشمندانه ی آن هم نیست و ربطی هم به آن ندارد که برخی منتقدان این اثر «کورت ونه گات جونیر» را تجلی ادبی کامل عصر پست مدرن و مانیفست داستانی آن و یکی از بزرگ ترین رمان های نیمه ی دوم قرن بیستم می دانند. ضرورت خواندن «شب مادر» برای من ضرورت پیدا کردن خودم است. چیزی شبیه نگاه کردن توی آینه، چیزی شبیه دست کشیدن به تن خود برای یافتن نقطه هایی که درد می کنند.
 
«شب مادر» رمانی درباره تظاهر و هویت های گمشده است. تظاهرهایی که جزوی از بازی روزمره زندگی می شوند و آن قدر ادامه می یابند که گاه دیگر نمی توانی، خود از آن چه می پنداری هستی و آن چه بدان تظاهر می کنی، تشخیص دهی. تظاهرهایی که هویت تو را مسخ می کنند. این تجلی دیگری از همان مفهومی ست که رمان «مسخ» فرانتس کافکا را ساخته است. وقتی چون حشره ای زندگی می کنی، وقتی دیگر خود نمی دانی کیستی، ممکن است یک روز صبح از خواب بیدار شوی و ببینی در رختخواب خود تبدیل به همان حشره شده ای، چنان که قهرمان رمان «شب مادر» از قهرمانی ضد فاشیسم تبدیل به خائنی جنایت کار می شود. در جهانی که برای بقاء خود ناچار به تظاهر های گوناگون هستی و هر دم نقاب های خود را جا به جا می کنی، در جهانی که هویت تو را به راحتی قلب می کند. رمانی چون «شب مادر» چون لنگری ست که لحظه تو را در این تلاطم به درنگ وا می دارد تا به خویش بنگری و ببینی چه کسانی هستی.  


تاریخ ثبت : ۱۳۹۳/۰۱/۲۵
  کتاب «روایت حوا و خوشه ی گندم » پیشنهاد علیرضا مجابی به خوانندگان آثار روشنگران  
 
روایت اسطوره ای «حوا و خوشه ی گندم» , در نگاه نخست روایت ساختار شکنانه و تحول خواهانه ی انسان در بند در جهان اسطوره است و به درازی تاریخ فکر و رفتار نوع بشر در عبور از خط قرمزهای تعریف شده و محدود کننده ی قدرت نامحدود قدمت دارد.
 
ماجرای اصلی رمان ولی اینجا نه عشق ممنوع و نه دسترسی به میوه ی ممنوع آن است که به رخدادهای اصلی داستان شکل می دهد و مزیت اصلی داستانهای اسطوره ای و ماجراهای تلخ و شیرین متصل به آن است...بلکه فراتر از آن , قرار است به چشم انداز جهان نامشکوف و ناشناخته ی آرزوها و انتظارات زن اصلی داستان (غزاله ) بیانجامد و او را در فرا رفتن از سنت ها و قراردادهای نابرابر ایلی عشیره ای یاری برساند . روابطی بر مبنای تسلیم محض در برابر بی حقوقی زن در نظام ارباب شوهر ( کنیز و رعیت جنسی شوهر ) و در این داستان به شکل روابط همسر و ارباب (غزاله و سالار محمد)که بن مایه ی اصلی داستان قرار گرفته است و غزاله را به توفان شروع داستان در لوکیشن فاجعه بار فرار با ادریس در شبی توفانی و سیاه و به مقصدی نامعلوم در دریای مرگ می کشاند .
 
اوج نگاه تلخ نویسنده در این لوکیشن و توضیحات بعدی در فصل های آتی , نشان دادن تراژدی انتخاب در چنین جوامعی است .... انتخاب مرگ و عبور از موانع ویرانگر مرگ برای شکستن مرگ! غزاله زنی زیبارو و دوستدار زندگی دلخواه از راه انتخاب است و در شرایط دشوار مناسبات ایلی حق هیچگونه انتخابی ولو انتخاب نام فرزند به او داده نمی شود . او حتی برای عبور از سد شوهر و اریاب نیز هیچ معشوقی ندارد و اگر در آن شب سیاه و توفانی به سمت ادریس می رود و از او کمک می خواهد , عشقی از طرف او در کار نیست و ادریس در نظرش تنها نشانه ی جهان ناشناخته و نامکشوف ذهنی اوست تا از سد و مانع عشیره عبور کند و در این راه در همان قدم اول ادریس را هم به گرداب مرگ می اندازد. غزاله ولی دست خالی وارد میدان نبرد نابرابر نشده است و قرار نیست تنها بازنده ی ماجرا باشد ....زیبایی او زبانزد مردان و بزرگان ایل است و دسترسی به او مایه ی فخر و سربلندی ریس ایل و قبیله( نماد تسلط نظام ارباب شوهر). غزاله دست به کار می شود و با شکستن و انهدام جسمیت خود , قلب نظام ارباب شوهر را نشانه می رود و با قدم گذاشتن در رابطه ای ممنوع ( به خواست ادریس در گذشته ) حیثیت و اعتبار نظام نابرابر را در هم می شکند و با این انتخاب ویرانگر به تراژدی فقدان قوه ی انتخاب در نظام غیر منتخب ارباب شوهر خاتمه می دهد . غزاله با فنا کردن زیبایی و زنانگی شگرف خود برای شکستن قدرت نامحدود ارباب و مرزهای ممنوعه اش به آغوش مرگ می گریزد...
 
فرو رفتن درآغوش مرگ و کشتن زیبایی شگفتی که سالار محمد برای اثبات برخورداری از مزایای جهان مردانه اش , راهی یه جز تصرف و تملک آن نداشته است و با مرگ غزاله برای همیشه آن را از دست می دهد . بحران غزاله در این داستان بحران انتخاب است. بحران زندگی و فرو در رفتن در آغوش مرگ برای نجات دادن زندگی . اندیشه.... لیل .... ( دو سوی مخالف جریان های سنتی و مدرن زنانه ی داستان ) و بقیه ی زنان داستان هم در آینده طعمه ی مرگ خواهند شد شاید راهی برای عبور از شرایط نابرابر حاصل شود و فرزندان خود ( آدم و حوا ) را از تمام تابوها و مرزهای کشنده ی نظام شوهر ارباب عبور دهند .... چون وقتی خوشه ی گندم مسموم است , در همه تولید سم خواهد کرد و تا زمانی که میوه ی دانایی با خوشه ی مسموم جایگزین نشود , نه سالار محمدها و نه مرتضی ها و نه ادریس ها و نه حتی ادریس ثانی داستان ( مردان داستان ) هم از گزند مرگ در امان نخواهند بود . رمان از زاویه دید دانای کل نگاشته شده است و گاه ذهنیت نویسنده بر اعمال و افکار شخصیت های داستان سایه انداخته است , به طوری که توصیفات روانشناختی و فردیتی شخصیت ها دچار لغزش ذهنی ناخواسته ی نویسنده شده است و علیرغم درونمایه ی دینامیک ماجرای داستانی.... گره ی ناگشوده ای ندارد. ولی توصیفات بکر و قدرتمند داستان به صورت ماجراهای موازی و تداخل زمانی شخصیت ها به شیوه ی فیلمهای سینمایی از مزایای تکنیکی قابل اعتنا در اجرای داستان است .


تاریخ ثبت : ۱۳۹۳/۰۱/۱۸
  کتاب «چیزهای ضروری» پیشنهاد نوروزی عصمت عباسی به خوانندگان آثار روشنگران   
 
 رمان «چیزهای ضروری» نوشته‌ی استیفن کینگ نویسنده آمریکایی، یکی از خواندنی‌ترین رمان‌هایی بود که در سال 92 خواندم. داستانی پرکشش مثل تمامی نوشته‌های این نویسنده. اما عاملی که این رمان را برایم خواندنی‌تر کرد، برگردان بسیار عالی آن به زبان فارسی توسط خانم سهیلا فرزین نژاد بود.
 
داستان به خودی خود بسیار جالب است و نویسنده این بار هم، چون دیگر نوشته‌هایش، به بررسی پیچیدگی‌های روح انسان پرداخته است. ماجرا در شهری کوچک به نام کاسل راک می‌گذرد. در این شهر که زندگی یکنواختی جریان دارد و همه‌ی ساکنان آن یکدیگر را می‌شناسند تنوعی بزرگ ایجاد می‌شود: افتتاح یک فروشگاه جدید. در فروشگاه «چیزهای ضروری» که مالک آن مردی میانسال و جذاب است، همه چیز فروخته می‌شود و هر کسی همان چیزی را پیدا می‌کند که می‌خواهد، ولو این که تا لحظه‌ی دیدن آن، هیچ گونه آگاهی نسبت به این نیاز مبرمش نداشته باشد. مشتری با دیدن آن شیئی و قرار گرفتن در فضای غریب فروشگاه، پی می‌برد که از صمیم قلب به داشتن آن «چیز» علاقمند است. در این فروشگاه می‌توان انواع و اقسام وسایل را پیدا کرد. از عینک الویس پریسلی گرفته تا طلسمی برای درمان بیماری آرتریت است یا کارتی که بازیکنی اسطوره‌ای آن را امضا کرده است. فروشنده به جای دریافت بهای این اشیا «خدماتی کوچک» را از خریداران طلب می‌کند.خدماتی در حد رساندن یک پیام به شهروندی دیگر. اما در زیر این ظاهر فریبنده، با بیدار کردن احساسات منفی، بدبینی‌ها و تنشهای پنهان شهروندان، آنان را به کارهایی رذیلانه وامی‌دارد و تلاش می‌کند شهر را به آشوب بکشاند تا این که...
 
پیشنهاد می‌کنم این رمان را بخوانید و در روزهای آغازین سال نو از ماجرای جالب آن در بیان پیچیدگی روان انسانها لذت ببرید.


تاریخ ثبت : ۱۳۹۳/۰۱/۱۸
  نگاهي به كنسرت تاتر «در روزهاي آخر اسفند»  
بنفشه هايي در جعبه هاي چوبي  
 
* شهلا لاهيجي
 
گهگاه در زمستان مسلط بر هنر ايران ناگهان يك بوستان بنفشه مي رويد كه حتي با ديدنش هم باورمان نمي شود كه خواب نيست واقعا يك گلزار گل بهاري است.
 
رحمانيان يك بار ديگر در تاتر ايران با روي صحنه آوردن كنسرت تاتر «در روزهاي آخر اسفند» عليرغم اين يخ‌بستگي آن گلزار بنفشه‌هاي بهاري را نشان‌مان داد آنگونه كه عطر بنفشه در مشاممان بپيچد و باز نفس‌ها را بند آوَرَد. قلب هامان را كوبه‌وار به طپش اندازد و باز نشان دهد كه هنرمندان وطنمان حتي اگرروزن كوچكي براي نشان دادن توان خلاقيتهاشان پيدا كنند، مي‌توانند شور و غوغا برپا سازند و صحنه را آكنده از فرياد تحسين كنند كه نمايشي نشانمان دهند كه حتي خوابش را هم نمي ديديم نه در اينجا و نه حتي در جاي ديگري از جنس ما و در قالب يك كنسرت تاتر.
 
رحمانيان با به صحنه آوردن كنسرت تاتر «در روزهاي آخر اسفند» نشان داد كه همان‌قدر كه در نمايش موزيكال «ترانه هاي قديمي ايراني» توانا و نفس‌گير است حتي اگر صحنه‌اش جاي نمايش تاتر نباشد يا اگر با نمايش يك اثر مذهبي همچون «عشقه» هرچند كه تنگ‌نظران اجازه‌ي چاپ متن آن را نداده باشند، توانايي آن را دارد كه از عشق بگويد و ايمان. و اشك و لبخند را توامان از چشم و لب سخت‌دل‌ترين‌ها نيز برآورد، در يك نمايش موزيكال كه اين نوعش براي بسياري از علاقمندان تاتر غافلگير كننده بود، آه و حسرت و از همه بيشتر تحسين همگان را برانگيخت.
 
نمايش كه تمام شد مثل خوابزده ها تا خانه گيج بودم و مست. مست و مدهوش اين همه استعداد، اين همه خلاقيت و اين همه هنر در همگانِ دست‌اندركار: از آنكه نوشت، از آنكه كارگرداني كرد و آنكه نواخت و آنكه آواز خواند و آنكه بازي كرد. انگار خواب مي‌ديدم و نمي‌خواستم بيدار شوم. دلم ميخواست چشمانم را ببندم و توان شنوايي‌ام را صدچندان كنم و در پس چشمان بسته كه مي بيند و حس شنيدن كه معجزه ي تحسين صدچندانش كرده تمامي آن چه بود را در صندوق‌خانه ي جانم جا دهم و با چفت و بست رمزدار آن را محفوظ دارم و هر‌وقت دوروبرم خالي از اغيار بود، جعبه‌ي جادويي را بگشايم و باز بخشي از آنچه را كه چشم در آن شب دوازدهم اسفند ديده بود، به گوش و چشم جان ببينم و بشنوم و خالقش را تحسين كنم.
 
راستي چرا ما قدر اين استعدادهاي جهان پسند را نمي‌دانيم و اين ذهن‌هاي معجزه‌گر را كه چنين توانا مي‌توانند ما و جهان را به يكديگر پيوند دهند و خرسندمان سازند كه هنوز آتش هنر ناب در اين ملك نمرده است. زنده است و بالنده. هنوز بنفشه‌ها در روزهاي آخر اسفند در جعبه‌هاي كوچك چوبي با برگ و ريشه و خاك كه به گلزار كوچ مي‌كنند و جهان را با رنگ‌هاي درخشان رنگين مي‌سازند.
 
روزنامه شرق 18 اسفند 1392


تاریخ ثبت : ۱۳۹۲/۱۲/۱۹
  یادداشت همایون عالمی؛ نویسنده کتاب «سایه های نور»  
 
معماری ما، بی هویت و بدون ریشه، دیگر حتی مرهمی بر دردهای جامعه امروزی نیست. شکافی عمیق آن را از گذشته جدا کرده است.
داستان بروز این شکاف را خود «ساختمانها» به زبانی ساده در این کتاب مطرح می کنند: قصه تحول معماری و زیبایی، پروازی در هنر ایران بدون مرزبندی بین شعر، معماری و فلسفه. و گویی همگی فریاد میزنند: برای دستیابی به جادوی زیبایی باید چارچوب تنگ معماری را رها کرد. زیبایی آن وقت معنا دارد که جامعه بدنبال آن باشد. بازی زیبایی، عشق معماری و نوآوری تنها از درون جامعه زنده و پیشرو بدون اختیار می تراود.
 
پرواز را بخاطر بسپار، پرنده مُردنیست
 (فروغ فرخزاد)
 
معماری و ساختمان در این گذار تنها عاشقان دل سوخته ای هستند که آینه تفکر و بیداری جامعه میگردند تا شاید ما را از غفلت و نادانی بسوی روشنایی و آگاهی سوق دهند.
 
نویسنده در مقدمه کتاب چنین آورده:
«آنچه میخوانید کنکاشی در نقد معماری و زیبایی ایرانی، به زبانی ساده و داستانی است. قصه نقد معماریست. قصه تلاش دائم مردم اين مرز و بوم جهت دستيابي به زيبايي است. زيبايي چه دروني و چه بيروني مترادف با فرهنگ جامعه است. پس صحبت از معماري خود به خود ما را به سوي بحث از فرهنگ آن جامعه ميكشاند.»


تاریخ ثبت : ۱۳۹۲/۱۲/۱۲

سایت ساز سارا،هاست رایگان،دامنه رایگان