خبرنامه
جستجو کتاب
اعضای سایت
آمار سایت
بازدید امروز : 995
بازدید دیروز : 510
بازدید ماه جاری : 24663
بازدید تا امروز : 264611
کاربران آنلاین : 1
بازدید دیروز : 510
بازدید ماه جاری : 24663
بازدید تا امروز : 264611
کاربران آنلاین : 1
تازه های نشر
|
«شعر فارسی در فرآیند جهانی شدن»
![]() سهیلا قربانی: با تشدید فرآیند جهانی شدن در عصر حاضر، روابط و فعالیتها در عرصه ادبیات، شعر و فرهنگ در دو وجه مثبت و منفی دچار تغییرات و تحولات شگرفی شده است. شعر فارسی نیز در فرآیند جهانی شدن، موانع زیادی پیشِ رو دارد که برای عبور از آن نیاز به بررسی پیشینه شعر و وضعیت کنونی آن است. مهناز آذرنیا؛ شاعر و منتقد کشور در یادداشتی اختصاصی، فرآیند جهانی شدن شعر فارسی را مورد تحلیل قرار داده است. متن کامل این یادداشت را در ادامه می خوانید:
** میراث یک قوم
اگر فرهنگ را بعنوان میراث اجتماعی یک قوم از رفتارهای آموخته شده و سیستمهای ارزشی و شناختی آن جامعه بدانیم، بخش ساماندهنده هویت یک ملت با مرزهای مشخص، توسط فرهنگ آن قوم معین میشود. گردش پدیدههای ملی و هنری در مقیاسهای جهانی را یکی از خصوصیات جهانیشدن دانستهاند. به عبارت دیگر؛ کالای فرهنگی و زیربنایی یک کشور در مقابل ملل دیگر جهان، مورد استقبال قرار میگیرد و به عرصه و مصرف میرسد. به طور مثال نوعی از سینما، موسیقی، کتاب و درمجموع کل هنر و حتی رفتار در یک فرهنگ. مزید براینها در جهانیشدن فرهنگی، پیشرفت ابزارهای ارتباطی، هرچه بیشتر مرزها را از پیش پای بشر برمیدارد و میتواند صدا، نوشته، تصویر و انواع دادههای فرهنگی خصوصا در زمینه شعر را، در مجموعههای مختلف با اهداف و کاربردهای گوناگون ارسال یا دریافت کند.
** جایگاه ادبیات و شعر
شعر امروز ایران جایگاهی بالا دارد که به هیچوجه نمیتوان این پدیده عظیم فرهنگی را انکار کرد. چراکه این تحول درحال گسترش است. خصوصا در میان جوانان که به راستی چراغ راه آیندگانند. و خوشبختانه در این چند دهه اخیر شاعران ما با بهانهها و مصائبهای بسیاری رودررو بودهاند و در زمینه اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و تحولات عمیق جامعه، پنجه نرم کردهاند و سینه به آماج حادثه سپردهاند و گاه نیز در چنبره سکوت ایستادهاند. فضای فرهنگی هنری و اندیشگی دنیای ابدی ما، تغییرات و دگرگونیهای بسیاری را پذیرفته و این تحولات تا حدودی توام با جابجایی ارزشها بوده است و تغییرات بنیادینی در الگوها و شمایلها و شباهتهای ادبی و هنری داشته است، و ماهیتی نوین به گونهای جدی پا در قلمرو ادبیات جهانی و پستمدرن گذاشته است. اما سوال بنیادین اینست که جایگاه شعر فارسی در جهان کجاست؟ قطعا پاسخگویی به این سوال نیازمندِ بررسی دقیق پیشینه شعر و قیاس آن با وضعیت کنونی شعر در ایران دارد. در ادامه نگاهی خواهیم انداخت به سرنوشت شعر از دیرباز تا امروز.
** سرنوشت شعر
با آغاز دهه شصت، سکوتی کسالتبار در میان شاعران ظهور کرد که این گسست فرهنگی، گرد رخوت بر سطور ادبیات ما فروپاشید اما خوشبختانه از دهه هفتاد تحول عظیمی در میان شاعران خصوصا شاعران جوان، نوپرداز و تا حدودی پستمدرن پدیدار شد و آن حال و هوای مایوسکننده جای خودش را به نوعی (مقاومت و امیدواری) تغییر داد و دامنه امکانات انتشار تا حدود مختصر مهیا شد که متاسفانه بخاطر بعضی مسائل و دگرگونیهای فرهنگی جامعه ادامه پیدا نکرد. دوران رشد شعر از دهه بیست شروع میشود با نقادی «نیما» در فرهنگ شعری، همچنین رشد و تکامل از سویی دیگر. سالهای 1325 تا 30 شعر در ادبیات ایران حالتی رمانتیک با فرم و فضای خاص همان دوره و همینطور با نگاهی اجتماعی، طنزآمیز و سیاسی با حالات و تصاویرهای گوناگون در محاطره است. فرم و صدایی مخصوص و مسلط، جهان شعر را احاطه میکند و به اقتضای چنین دنیایی، و خصوصا همزمان با تحولات اجتماعی و سیاسی که در سطح جهان و همینطور در سطح مملکت ما بوجود آمد، اندیشهها و افکار مترقیانه سیاسی و اجتماعی و ادبی پیدایش بعضی از شبکههای خبری (ارتباط جمعی مثل رادیو و تلویزیون) و پیدایش نشریات و نگرههای سیاسی دیگر، دنیای ادبیات ما را دستخوش تحولاتی تازه و مستدل قرار داد و گستره پهناور ظرفیت زبان و تسبیت معنایی و چندآوایی شکلی تازه به خود میگیرد و آنچه در این میان نمود میکند وجود نوعی مدرنیزه و تجدد در ادبیات است. اشتباه گرفتن رویکرد به زندگی سیاسی و رویدادهای زنده پیرامون، عنوان مایههای انگیزش خلاقیت و ارائه تاویل هنرمندانه از جهان، با هر نوع ادراک مثبت و تجربهگرا و واقعگراست. واقعگرایی در تمامی طیفهای متنوع خود، همواره متکی به حضور انسان بوده است. انسانی که در جامعه، روزگار میگذراند از جامعه تاثیر میگیرد و در جامعه تاثیر میگذارد و از مجرای این تاثیر و تاثر تحول میپذیرد.
** بیتفاوتیهای مطلق فرهنگی
مخاطبین جامعه و درکل «مردم» باید حق انتخاب داشته باشند. باید حرفهای اساسی در پیرامون فرهنگها زده شود. مردم حق این را داشته باشند که هرگاه نقصانی دیدند اعتراض کنند و اگر گناه جبران نشد و آنان از راه کج بازنگشتند، آنها را از مصدر کار پایین بیاورند. چراکه هنر خصوصا حوزه شعر بعنوان یک ایدئولوژی قابل بحث است. شعر در همهحال یک موضوع بزرگ سیاسی است در مقابل زندگی. در مقابل موجودیت، نمیتوان آن را نادیده گرفت و از این مباحث جدا کرد. از حوادث لطمه میبیند قویدل بیشتر موج دریا میزند پهلو به ساحل بیشتر از تهی مغزی کشد گودال در برآب را بهرهمند از نعمت دنیاست جاهل بیشتر مسئله دیگری که در مبحث شعر مطرح میشود، نوعی افراطگری و شلختگی در توزیع زبان شعری است. و همینطور نوعی تقلید و تاثیر از فرهنگهای پستمدرنیزم در ادبیات. ناآگاهی از اینکه این محدودیتها نسبت به حوزه ادبیات نماد و غلاف متفاوت به شعر بخشیده میشود و به احتمال بسیار، تخریب و متلاشی شدن بنیانهای نوین فرهنگی از درون و درهمریختگی رفتاری و گفتاری زبان ادبی که نوعی آنارشیک ناشی از ناسازگاری رفتاری هست که در این گرداب طنزآلود، عبور از بحران و هیاهوی مغلطه گران را به یقین دیدهایم که برخی از فعالان و نوجویان جوان از سوی شاعران پیشکسوت ادبی مورد سرزنشهای ادبی قرار میگیرند و شعرشان مورد انتقاد است که در وجه مشترک همه آنان ترسیم خط و نشان دادن مقوله پیچیده در شعر امروز ماست.این متفاوت بودن به اصطلاح مدرناندیشی را جایگزین کل قواعد فرهنگی کردهاند و به این ناهنجاریهای ادبی، عنوان پستمدرن دادهاند و نماد شرایط زیستی و فرهنگی را در تهاجم ارائه میکنند و با تعریفپذیری، وضعیت ادبی ما را دگرگونه کردهاند. البته مشابه این هرجومرجهای ادبی همیشه در جامعهی ادبی و فرهنگی ما، به گونههای مختلف رخ نموده است. و این تغییر و تحولهای کاذب، روند همیشگی که نوعی تکرار نیز هست در سالهای اخیر بسیار بوده است که این مسئله خود موجب عزلتنشینی نسبت به شعر و بیتفاوتی و بیاعتمادی در مقوله شعر است. «توماس مان» براین باور است که هنر را باید از بند تنها ماندن با برگزیدگان دانشاندوختهای که خواص نامیده میشوند، رهانید.
** و اما شعر از دیدگاه شاعر
شاعر همیشه در پی دیدار است. دیدار و دیدن. شاعر میبیند اما نه آنطورکه دیگران، نگاه به جهان پیرامونش دیگرگونه است. در پی همین نگاه متفاوت است که دیگرگونه هم فکر میکند پس از درآمیختن نگاه و اندیشه متفاوت، تجربه شخصی به دست میآید. زاویه دید شاعر نسبت به اتفاقات و اشیا، دنیای احساسات و اندیشهها، زاویهی دید شاعر نسبت به اتفاقات است. شاعر با نگاهی برنده به درازنای وسیع از آن چیزی که رویت کرده سفر میکند. با امواج خروشان اقیانوسها، با تصویر مجسم در نگاهش زندگی میکند و آن را همراه خود به تمام جاهای ممکن میکشاند. تعریف شعر بطور مشخص و اصولی در بیان یک جمله یا چند جمله به هم پیوسته ناممکن است. به این نظر تقریبا تمام کسانی که به شکل جدی و حرفهای با شعر و ادبیات سروکار دارند، معتقدند. اما این معنای آن نیست که اصلا نمیتوان به تعریف شعر رسید. شاید به دلیل وسعت و گستردگی دنیای شعر چه از لحاظ درک حسی آن و چه از لحاظ فهم اندیشهای آن باشد که ذهن تمامی انسانها- اعم از شاعر، منتقد، روشنفکر، فیلسوف و... قادر به ارائه یک تعریف جامع و کامل از هنر شعر نیست. زیرا شعر، هنری است که از راه چیدمان نتها در کنار هم، نه از تصویرکردن یک صحنه موجود بر تابلو نقاشی، و نه از هیچ برخورد و تقاطع دیگر هنری خلق میشود، بلکه شعر در ذهن انسان که قابل تصور نیست و در دنیایی فراطبیعی است، اتفاق میافتد. شعر از بطن زندگی پدید میآید و زندگی از دل تجربههای شخصی است که معنا مییابد. پس شعر رابطهای ناگسستنی با تجربههای انسان دارد. تجربههای شاعرانه بدون حضور درزبان نمیتوانند وجود خود را ثبت کنند. چون تجربه تا زمانی که به مرحله بیان نرسد، موجودیتی ذهنی دارد و نمیتوان آن را با دیگری قسمت کرد. «نیما» بنیانگذار شعر نو و مدرن ایران را میتوان ازجمله سخنوران شناخت که کوشش میکرد به شعر فارسی ایران در برابر دنیایی از قیودات ادبی استقلال و هویت ببخشد. او به موضوعات بومی گرایش داشت و بدین ترتیب مکتبی آفرید که تا حدودی مکتب بومی با گویشها و لهجهها و واژههای خاص خویش تعلق داشت و در حواشی او، نسلی نو که کمتر از نسل گذشته رمانتیک نبودند، قدم به میدان عمل گذاشتند. بیشتر شاعران این نسل، مانند هوشنگ ایرانی، نادرپور، ابتهاج، شاملو، مشیری، آتشی، سهراب سپهری، نصرت رحمانی و فروغ فرخزاد از نیما الهام میگرفتند. اما در شروع دهه چهل، سمبولیسم چون موجی آشکار شد و آن موج به چند چهره درجه اول شعری محدود میشد: شاملو، شاهرودی، و کمی بعد سهراب سپهری و فروغ فرخزاد قد افراشتند. بعد از فروغ و سپهری، اندک اندک شاعران متهور، در گوشه و کنار آغاز به بیان ناگفتهها کردند. این افراد ضمنا بیتفاوتی خود را نسبت به تقلید که مورد تایید مکتبهای قدیم شعری بود اعلام داشتند و رفته رفته جریانات ادبی خاص خود را بنیان گذاشتند.
تاریخ ثبت : 1392-03-24 13:46:17 |
اطلاعیه:
|
قابل توجه دوستان گرامی، با توجه به راه اندازی خبرنامه سایت، می توانید با عضویت در آن، از اخبار و برنامه های انتشارات روشنگران مطلع شوید. تاریخ ثبت : 1392-03-11 19:13:32 |
یک خاطره و باز کوچهی بنبست...
![]() · شهلا لاهیجی
هفت، هشت سالی از من جوانتر بود و ورزشکار و خوشبنیه. آستین بارانی مرا گرفته بود و به دنبال خودش میکشید. من نفسزنان و افتان و خیزان، چشم بسته اختیارم را به دستش داده بودم چون از شدت خستگی و نفستنگی چشمهایم جایی را نمیدید.
تمام طول کوچهی باریک و بلند را دویده بودیم بیآنکه به علامت «بنبست» در سر کوچه دقت کنیم و حالا باز داشتیم دوان دوان به سر کوچه باز میگشتیم؛ پا به دو و در حال فرار.
پشت سرمان از جایی دور صدای تک تیرهای هوایی سکوت آن کوچه خلوت را میشکست و من که به درستی نمیدانستم از چه دارم میگریزم، با صدایی شکسته که از خشکی دهان و تشنگی خشدار شده بود، گفتم: «وایستا! دیگر نمیتوانم، همین الان از حال میروم». لختی ایستاد و در حالی که نفس تازه میکرد، با چهرهای گلانداخته و چشمانی که برقش را هنوز هم میتوانم به یاد بیاورم، گفت: «فقط پنجاه شصت نفر دیگر تا سر خیابان و شلوغی میدان مانده، به آنجا که برسیم، خطر رفع شده. اشتباه کردیم که توی کوچهی بنبست پیچیدیم.
تو را به خدا مسخرهبازی در نیاور ـ اگر توی این کوچهی خلوت گیرمان بیاندازند، دخلمان آمده. باید داخل جمعیت میماندیم. جرأت نمیکنند به این همه آدم تیراندازی کنند. حالا هم تا سر خیابان طاقت بیاور، بعد با صدایی که اصلاً رنگ خستگی نداشت و انگار از یک منبع فوق زمینی نیرو میگرفت، در حالی که بازوانش را حایل شانههای خمیده از خستگی من کرده بود، میگفت: «ببین چه با شکوه است. گفتم چی باشکوه است گفت مبارزهی مردم ما علیه استبداد. همین الان تاریخ دارد این رویداد را مینویسد من و تو هم تویش هستیم.»
با تمام خستگی و بدحالی، خندهام گرفت و برای این که نیشیزده و وضع بدم را یادآوری کرده باشم، نفسزنان گفتم: «توی این تاریخ ماجرای کوچهی بنبست و مچ پای رگ به رگ شدهی مرا هم مینویسند؟ فکر نمیکنم. تاریخ این مملکت فقط روایت زندگی و مرگ حکومتکنندگان است به حکومت شوندگان کاری ندارد.»
گفت: «اشتباه میکنی. این دفعه با همیشه فرق دارد. حتماً از ما نام میبَرَد. از مردم نام میبَرَد. ما، ما که داریم دیکتاتوری را به گور میفرستیم. ما مردم. ما زنها و مردهای گمنام. مطمئن باش! تاریخ از ما نام میبرد. چارهی دیگری ندارد. سقوط یک سلطنت دوهزاروپانصد ساله به دست مردم گمنام، دست خالی، بدون اسلحه. مقابل حکومت تا دندان مسلح. آره مطمئن باش که از ما نام میبرد. از مردم نام میبرد.»
فقط خواهش میکنم این جوری وا نده! آبروریزی است. اگر از پا بیفتی، آن هم نه از زخم گلوله، فقط از پیچخوردگی مچ پا و تنبلی و تنگی نفس.» بعد، با سماجت دستم را کشید و بیآنکه به آه و نالهام وقعی بگذارد، کشان کشان تا سر خیابان برد و ما داخل جمعیت شدیم. خطر گذشته بود.
اولین روزهای زمستان سال 57 بود. من برای کاری از شهرستان به تهران آمده بودم، به خانهی او که دوست نزدیکم بود. و او من را با اصرار به تظاهرات کشانده بود. مردم شعار دادند و صدای شلیک تیرهای هوایی بلند شد و من که سالها در شهرستان زندگی کرده و این چیزها را ندیده بودم بیاختیار پا گذاشته بودم به فرار و به دنبال او پیچیده بودم توی کوچهی بنبست کذایی. در این میان پایم هم پیچخورده بود و لنگ میزدم. او برای این که من را توی شلوغی گم نکند، دستم را محکم گرفته بود توی دستش و ما میدویدیم و من با آن وضع افتضاح مانده بودم روی دستش.
خوشبختانه ماجرا به خیر گذشت.
در راه بازگشت به خانه هر دو ساکت بودیم. من به دلیل خستگی و ذُقذُق مچ پا و او لابد از عصبانیت به خاطر بیدست و پایی من که باعث شده بود جمعیت را ول کند و همراه من راهی خانه شود. برای اینکه جوّ سکوت را شکسته و دلش را به دست آورده باشم، بیمقدمه گفتم: «واقعاً بر این باوری که این بار تاریخ مردم دارد نوشته میشود و من و تو هم تویش هستیم؟» اخمش وا شد و دوباره همان برق کذایی در چشمانش درخشید و با صدایی محکم و اطمینانبخش گفت: «معلوم است که نوشته میشود.»
معلوم است که از ما یاد میکند. البته نه با اسم و رسم. چه اهمیتی دارد؟ آن تابلوی فتح باستیل یادت هست که به دیوار اتاقت زده بودی، و زنی که پرچم پیروزی را بر دوش داشت و آن شعار برادری، برابری، مساوات. آن زن ناشناس برای همیشه در تاریخ ثبت شده است. گفتم توی شعارهایتان از خواستهها و حقوق زنان خبری نبود. لب گزهای رفت و دوباره اخمهایش را درهم کشیده و گفت: «چرا همهجا فوراً پای زنها را به میان میکشی. الان که وقت این حرفها نیست. به روند انقلاب لطمه میزند. چون رژیم از آنها به نفع خودش استفاده میکند. خواستم چیزی بگویم. ترسیدم باز دلخور شود. ساکت ماندم اما توی دلم گفتم: «این هم از آن حرفهاست.»
چند روز بعد به شهر محل اقامت برگشتم.
انقلاب به پیروزی رسید و من به تهران نقل مکان کردم. دوستم جابهجا شده بود و من نه تلفنش را داشتم و نه آدرس خانهاش را.
در اردیبهشت 58 در نشست اعتراضآمیزی که در پی سلب حق قضاوت از زنان قاضی در دانشگاه برپا شده بود، ناگهان چشمم به او افتاد که داشت برگهای را بین جمعیت پخش میکرد. صدایش زدم و شادیکنان یکدیگر را در آغوش گرفتیم. بعد از چاق سلامتی گفتم: «تبریک میگویم ـ انقلابت به پیروزی رسید در حالی که صورتش از خشم گل انداخته بود گفت «میبینی» گفتم «چی را میبینم؟» گفت جبههگیری علیه زنان را بعد با لحنی نزدیک به گریستن گفت: «18 اسفند تهران بودی» گفتم «نه» گفت خبرهایش را هم نشنیدی؟ گفتم «ای کم و بیش» گفت «شعار میدادند یا روسری یا توسری» گفتم سخت نگیر ـ درست میشود. گفت «آخر همهی گروههای سیاسی و روشنفکران در این مورد سکوت کردهاند. هیچ کس حاضر نیست دربارهی مسایل زنان پافشاری کند. همه میگویند وقتش نیست.»
برای آنکه سایهی ترس و اندوهی را که جانهای هر دوی ما را در خود گرفته بود، شکسته باشم، با لحنی نیمه شوخی و نیمه جدی گفتم: «یادت میآید آن روزی که من و تو توی اون کوچهی بنبست پشت میدان میدویدیم و تاریخ داشت نوشته میشد. و نزدیک بود یک جنازه روی دستت بماند، آن هم از تنگی نفس و پیچخوردگی مچ پا؟» سایهی لبخندی از چهرهاش عبور کرد و گفت ای کاش در همان شعارهای انقلاب وضع زنان را روشن کرده بودیم. گفتم: «وضع زنان را؟» مگر زنان ملت جداگانهای هستند؟ گفت «نه، ولی این طور پیداست که زنان باید تاوان خبط و خطاهای رژیم گذشته را بدهند.
مگر نمیبینی زنان قاضی را از پستهای خود معلق کردهاند؟ گفتم: «این اعطایی ملوکانه بود.» گفت: «اصلاً اینطور نیست. زنان قاضی از بهترین و باسوادترین اعضای کادر قضایی کشور بودند. لیاقت خودشان آنها را به آن سمت رسانده بود.» گفتم: «دلخور نباش! دوباره لیاقت و سوادشان را نشان میدهند و باز... » توی حرفم دوید و گفت «یعنی 20 ـ 30 سال دیگر صبر کنم که به جایی برسیم که امروز هستیم؟»
همهمهای از گوشهی سالن صحبتمان را قطع کرد. زنی میانسال در حالی که چادرش را به کمرش بسته بود و عدهای هم او را همراهی میکردند، دم در ورودی سالن با بانیان مجلس درگیر شده بود. بلندبلند ناسزا میگفت و با لهجهای نیمه شهری و نیمه روستایی شعارهایی را هم چاشنی آن میکرد و همراهانش هم دم میگرفتند.
دوستم مدتی با نگاهی خالی به در ورودی خیره شد و بعد از مکثی گفت: «میبینی خود ما را به جان خودمان انداختهاند» و مثل سایهای دور شد من که هنوز با رویدادهای شهر بزرگ خو نکرده بودم، بیسروصدا سالن را ترک کردم و باز یادم رفت تلفن و آدرس جدید دوستم را بگیرم و باز برای مدتی از او بیخبر ماندم.
... یک سال بعد او را در فرودگاه دیدم. لاغر و تکیده شده بود. با حالتی عصبی با گرهی روسریش ور میرفت. به طرفش دویدم و با هیجان گفتم: «دیگر نمیگذارم شمارهی تلفن نداده از دستم در بروی.» با نگاهی خالی و صدایی خسته و بغضآلود گفت: «تلفنی در کار نیست. دارم از ایران میروم.» گفتم: «به همین زودی جا زدی؟» گفت: «از کار اخراج شدهام. برادرم در آلمان است. قول داده خرج تحصیل مرا بدهد و دستم را جایی برای کار بند کند. میروم درسم را ادامه بدهم.» گفتم: «پس تاریخ چه میشود؟ جای اسم تو خالی میماند...» با بیحوصلهگی گفت: «تو دیگر سربهسرم نگذار.»
گفتم: «اصلاً شوخی نمیکنم. خیلی هم جدی میگویم. خودت گفتی تاریخ این مردم دارد نوشته میشود. نباید این «مردم» را بگذاری و بروی به ساحل عافیت.»
گفت: «مردم تاریخ را میسازند اما بادمجان دور قابچینها آن را مینویسند و آنان که خواهان قدرتند بر عرش جا میگیرند و وقتی عرشنشین شدند مردم را فراموش میکنند.»
گفتم: «اگر حرف تو درست باشد، تاریخ همین وقایع را هم دارد ثبت میکند. فقط باید به درستی راه ایمان داشته باشیم» گفت: «خواهش میکنم تو یکی برایم شعار نده، به اندازهی کافی با خودم کلنجار رفتهام». یک جای کار اشکال دارد و من نمیتوانم پیدایش کنم. فکر میکنم مردم ما از زن و مرد روزهای مهم و سختی را پیش رو دارند. یک آزمایش بزرگ تاریخی...»
دوباره دستش به طرف گرهی روسریش رفت و با حالتی عصبی آن را محکم کرد.
گفتم: «تو که داری میزنی به چاک...» اشکش سرازیر شد. با لحنی پوزشخواه گفت: «حق داری سرزنشم کنی. ولی من در حال حاضر توانایی روحی و جسمی ماندن در اینجا و شرکت در این آزمون را ندارم. مایوس و افسرده و بیکار و خستهام. الان اینجا به هیچ دردی نمیخورم. میروم تا بیشتر یاد بگیرم.»
از نقب زدن به گذشته و لاروبی خاطرهها بیزارم. به باور من «فراموشی» موهبت گرانبهایی است که به انسان ارزانی شده. از یاد بردن خاطرههای تلخ، اندوه مرگ یاران از دست رفته، خاکسپاری آرزوهای جامهعمل نپوشیده....
«فراموشی» کمکمان میکند که با «حال» کنار بیاییم و مدارا کنیم. وگرنه، آدم دق میکرد. پس چرا این خاطرهها را زنده میکنم و زخمهای کهنه را میخراشم که تازه و خونچکان شوند.
دوستم را دیگر ندیدم تا چند شب پیش که در منزل دوستی او را در یکی از همین برنامههای ماهوارهای دیدم که با لحنی پرحرارت از نوشته شدن تاریخ مردم میگفت و یکی به نعل میزد و یکی به میخ. منظورش اشتباهات تاریخی مردم بود و نقدی به انقلابشان. نتوانستم طاقت بیاورم. از اتاق زدم بیرون به بهانهی هواخوری و به آسمان پر ستاره نگاه کردم و به سکوت و صدای جیرجیرکها گوش سپردم و یاد آن روز کذایی و نفس بریده و پای لنگ و حرفهای دوستم افتادم که با چه حرارتی از انقلاب مردم که دیکتاتوری را سرنگون کردند و تاریخی که دارد نوشته میشود، سخن میگفت. زیرلب با خودم زمزمه کردم:
عزیز دل! تاریخ مردم حتما دارد نوشته میشود. هر لحظه و هر ساعت.
اما تو باز عوضی به کوچهی بنبست پیچیدی...
تاریخ ثبت : 1392-03-04 10:34:07 |
نقدوبررسی کتاب «وایکینگ ها در افق»
سهیلا قربانی: هفتمین نشست از سلسله برنامه های روخوانی از نمایشنامه های بهرام بیضایی به همراه معرفی تازه های انتشارات روشنگران با حضور علیرضا مجابی، طاهره صدیقیان، عصمت عباسی، مهناز آذرنیا، سپیده محمدیان، سهیلا فرزین نژاد، مجيد صیادی و جمعي از اهالي فرهنگ و اقتصاد در دفتر روشنگران برگزار شد.
![]() در ابتدای برنامه، هادی سروری با همراهی مريم اسميپور به خوانش بخشی از نمایشنامه «مرگ یزدگرد» بیضایی پرداختند.
در ادامه شهلا لاهیجی؛ مدیر انتشارات روشنگران ضمن خوشامدگویی به حاضرین گفت: «شاید برای بسیاری سوال باشد که چرا کتابی که خودمان منتشر کردیم را نقد می کنیم. معتقدم بعنوان یک ناشر وظیفه دارم تمام اندیشه ها و افکار نویسندگان را از هر طیفی که باشد منعکس کنم. شاید این رسم روزگار ما نباشد اما ما این رسم را برای خودمان شکستیم. کتاب وایکینگ ها در افق یکی از اثار منحصر به فردی است که یک ایرانی درباره وضعیت اقتصادی ایران با طرح اين سوال كه «چه باید كرد؟!» نوشته شده است.
![]() *مانند لشکری هستیم که فقط شکست را تجربه کرده!
در ادامه ضمن رونمایی از کتاب «وایکینگها در افق»، نوید سهامی به انگیزه نگارش این کتاب اشاره كرد و گفت: «شاید این تنها انگیزه من نباشد که منجر به نگارش این کتاب شده. این انگیزه بین همه ما مشترک است. ما از جایی که حافظه شفاهی یاریمان میکند خسته ایم. راههای مختلفی را براي رسيدن به ثبات و آرامش نسبي آزمودهایم و هربار شکست خوردهایم. به قول مرحوم اخوان ثالث «مثال لشکر نادمی هستیم که فقط شکست را تجربه کرده!» در طول قرن گذشته اقداماتی کردیم، سخنهایی گفتیم، که موجب پشیمانی ما و خندهی اغیار شد. از زمانیکه غرب را شناختیم دلمان مي خواست مانند غربیها، سفرههایمان گسترده باشد، در رفاه باشیم و عزت بین المللی داشته باشیم. به همین خاطر در مقطعی از زمان شروع به تقلید از ظواهرغرب کردیم و خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که ساختار سیاسی، بزرگترین مشکل ماست. تلاش کردیم به ساختارهایمان هم رنگوبوی غربی بدهیم تا از هر نظر مشابه آنها شویم اما تاکنون نتیجهی مطلوبی از این شباهتگزینیها بدست نياورديم.»
*زمان به نفع ما نیست
وی در ادامه اظهار داشت: « دیروز گرفتار بودیم، امروز هم گرفتاریم. پس معلوم ميشود زمان به نفع ما نیست. باید روابطمان را با موجودیت غرب مشخص کنیم. آن هم زمانيكه اوضاع جهانی مطلقا مساعد نیست. فاصله کشورهای غنی و فقیر هرروز بیشتر میشود. در طول سي سال گذشته شکاف درآمد سرانه بین جهان صنعتی و درحال توسعه تقریبا سه برابر شده. 50 سال است که نهادهای بین المللی مدعی هستند که درجهت فقرزدایی فعالیت دارند. اما هنوز نتیجهای حاصل نشده. با این حال تصور میکنم برای برون رفت از شرایط کنونی نیاز داریم خودمان را باور کنیم و به خودمان اعتماد داشته باشیم.»
![]() نویسنده در فصل اول کتاب، جهان را بصورت آماری بررسی کرده است. در فصل دوم به چگونگی ثروتمندشدن و تعریف ثروت در جوامع پرداخته. فصل سوم فاصلهی بین درآمد سرانه کشورهای پیشرفته غربی با کشورهای دنیا بررسی شده و فصل پایانی کتاب به طرح یک سوال کلیدی پرداخته. اینکه باید در مقابل غرب؛ این اَبَر اجتماع انسانیِ جهان چه اقدامی کرد؟!
سهامي در پاسخ به سوال طرح شده در فصل پایانی کتاب گفت: «با توجه به تحقیقاتی که در این زمینه داشتم شخصا به این نتیجه رسیدم که تعامل و همراهی با غرب سودی ندارد. باید با غرب مقابله کرد. صادقانه می گویم «مقابله با غرب» نتیجه ای نبود که در شروع نگارش کتاب بعنوان یک پیش فرض در ذهن داشتم. اما در طول پژوهش انجام شده به این نتیجه رسیدم که تقابل، تنها راه مقابله با غرب است. در این مقابله دو راه پیش رو داریم: توسعه درونی و توسعه بیرونی. توسعه درونی نوعی از آزادی است که آن را در شکلِ پراکنشِ آزادانهی محصولات فرهنگی دستهبندی کردم. زمانيكه که محصولات فرهنگی آزادانه و با سرعت در جامعه جریان داشته باشد به ثبات درونی نیز خواهیم رسید. اما توسعه درونی به تنهایی راهکار این مسئله نیست. ما نیاز به یک مکمل دیگر با عنوان توسعه بیرونی داریم و این نوع از توسعه یعنی تقابل با غرب.»
![]() *ممکنست هدف یک توطئه بزرگ باشیم
ناشر وایکینگها در افق متذکر شد که اصل این کتاب بر مبنای دو راه حل تقابل و تعامل پایه ریزی شده و این درحالیست که همیشه یک جدایی دایمی بین مردم و سیستم ادارهکننده کشور وجود داشته است و نتوانسته چارهای برای درمان دردهای قرن امروز از راههای پیشنهادی بیندیشند. لاهیجی در ادامه با خطاب قراردادن نویسنده کتاب یادآور شد: « شما از تقابل و تهاجم به غرب صحبت میکنید اما آيا ما توان اين كار را داريم؟! نباید از این مسئله هم غافل شد که شکستهای تاریخی ما همیشه به دست خودمان صورت گرفته. علیرغم تصورتان ما هم در این سالها به قدر کافی حمله کردهایم. به یاد بیاورید زمانی را که درخیابانهای دهلی، جوی خون راه انداختیم و انقدر به آدمکشی ادامه دادیم تا اینکه زبان فارسی از کشور هند حذف شد. ای کاش گناهانمان را تطهیر نکنیم. باید خودمان را هم در آینه واقعیت ببینیم. به نظر من آنچه در غرب اتفاق افتاد قطعا خواستِ مردمانش هم بود. شاید بتوان گفت در خاورمیانه تنها کشوری هستیم که استعمار نشدیم. ممکنست هدف یک توطئه بزرگ باشیم. اما آیا توان تقابل در ما وجود دارد؟ قطعا برای ثروتمندشدن نیازمند سرمایه هستیم و کسب این سرمایه با ایجاد امنیت اجتماعی و اقتصادی در جامعه فراهم میشود نه با توپ و تانک!»
در پايان برنامه ناشر از حاضرين خواست تا به طرح سوالات خود بپردازند.
![]() يكي از حاضرين پرسيد:
** آقاي سهامی! گفتههایتان مرا به یاد دانشمندانِ ضد آمریکا و سرمایه داری انداخت. شما در کتاب، روش غربیها برای کسب درآمد را با صفت وحشیانه توصیف کردید درصورتیکه این فرضیه هم وجود دارد که شاید اگر ما هم جای آنها بودیم چنین شیوهای را پیش میگرفتیم. من هم در ایران و هم خارج از ایران در رشته اقتصاد تحصیل کردم و تقریبا با خط فکری هردو گروه آشنا هستم. اما به نظرم جنگ با غرب هیچ فایدهای برای کشور ما و کشورهای درحال توسعه ندارد بلکه باید بصورت آگاهانه با آنها تبادل و تعامل کنیم تا شرایط اقتصادی کشور به ثبات نسبی برسد.
سهامی: «درست است. در بخشی از کتاب هم عنوان کردهام که شاید اگر ما هم در شرایط غرب بودیم به همین روش پول درآوردن ادامه میدادیم. این روش پول درآوردن روش توسعه است. به همین خاطر عنوان فرهنگ وایکینگی به آنها دادم. روحیه غربی یعنی روحیه نفع مالی. ما باید تلاش کنیم غربیگرایی و غربزدگی را از یکدیگر متمایز کنیم.»
![]() يكي ديگر از حاضرين از نويسنده پرسيد:
**چرا شما بر این باورید که تقابل در عین تعامل معنا ندارد؟ به نظر شما از راه تقابل می توانیم به چیزهایی برسیم که غربیها آن را از راه تعامل بدست آوردند؟
سهامي: «غرب برای بدست آوردن «هیچ» با کسی شریک نمی شود. ما قبل از انقلاب تجربهی تعامل با غرب را داشتیم. با این حال سرانجامِ این تعامل به کجا رسید؟! تقابل یک نتیجه علمی است. تقابل صرفا مسلحانه نیست و نباید تنها با تصور خشونتآمیز آمیخته شود. درعین حال اشکالی هم ندارد به شکل های خشونتآمیزش فکر کنیم تا غربیها مجبور شوند سوسیالیسمِ بینالمللی را هم رعایت کند.»
لاهیجی هم در پاسخِ سهامی به این سوال گفت:« اما به عقیده من نیازی به این کار نیست. ما کشور ثروتمندی هستیم. درآمد سرانه ملیمان برحسب تولید سرانه ملی است. آيا اقتصاد ما مصداق شایستهای از کسانی است که برای خرید ماشین برای فرزندانشان اقدام به فروش زمینهایشان میکنند اما غافلند از اینکه بالاخره روزی این زمینها تمام میشود بدون اینکه پول آن صرف تولید ثروت و امنيت براي خانواده شده باشد. برای همین است که ما مردم همیشه محتاج حکومتمان هستیم درحالیکه حکومت هیچ احتیاجی به ما ندارد.»
![]() در پايان نويسنده كتاب وايكينگها در افق به دليل انتخاب عنوان كتاب اشاره كرد و گفت: «غلبه وایکینگ ها در اروپا آغازگر دوره جدیدي بود. دوره ای که باورهای وایکینگی یعنی نفع مالی با هروسیله و شیوه ای مجاز شد. و این باور، غالب فرهنگ اروپایی شد. به همین دلیل يك دوره کوتاه تاریخی در کتاب ذکر شده است با اين مضمون که چطور آنها در انگلستان و فرانسه و جنوب آمریکا به قدرت رسيدند. این مسئله مقارن می شود با زمانی که اروپا تشنه چنین ایده ای بود. به همین خاطر ان مقطع زمانی را دوره وایکینگ ها نامگذاری کردیم. کمااینکه فرهنگ غربی امروز مسلط بر جوامع غربی را فرهنگ وایکینگی نام گذاشتم. با تمام اين اوصاف به نظر من کشوری مثل ایران هر لحظه در افق خود، کشتی وایکینگ ها را می بیند.»
تاریخ ثبت : 1392-02-31 23:21:20 |
سیام اردیبهشت؛ خوانش «مرگ یزدگرد» به همراه رونمایی از «وایکینگها در افق»
|
سایت روشنگران: هفتمین نشست از سلسله برنامه های روخوانی از نمایشنامههای «بهرام بیضایی» به همراه رونمایی و نقدوبررسی کتاب «وایکینگها در افق» به قلم «نوید
سهامی» در دفتر انتشارات روشنگران برگزار خواهد شد. در این برنامه که قرار است روز دوشنبه، سیام اردیبهشتماه برگزار شود، علاوه بر رونمایی کتاب «وایکینگها در افق» قرار است منتقدان و صاحبنظران عرصه فرهنگ و اقتصاد به بررسی این کتاب بپردازند.
خوانش بخشی از نمایشنامه «مرگ یزدگرد» توسط گروه هادی سروری بخش دیگری از این مراسم خواهد بود.
گفتنی است این مراسم روز دوشنبه؛ سیام اردیبهشت ماه ساعت 16 در دفتر انتشارات روشنگران با حضور اهالی فرهنگ و اقتصاد برگزار خواهد شد.
کلیه کتابها با 20 درصد تخفیف ارائه خواهند شد.
ورود برای عموم آزاد است.
در زیر بخشی از نمایشنامه مرگ یزدگرد را می خوانید:
«ای بزرگواران، ای سرداران بلند جایگاه که پا تا سر زرهپوشید! آنچه شما اینک میکنید نه دادگری است و نه چیزی دیگر. آنچه شما اینک میکنید یکسره بیداد است. گرچه خون آن مهمانِ نخوانده اینجا ریخت، اما گناهش ایچ بر من نیست. مرگ آن است که او خود میخواست. نه، ای بزرگانِ رزمجامه پوشیده، آنچه شما با ما میکنید آن نیست که ما سزاواریم.
تاریخ ثبت : 1392-02-25 13:30:50 |











سهامی» در دفتر انتشارات روشنگران برگزار خواهد شد.